سفارش تبلیغ
صبا
آنکه جامه دانش بپوشد، عیبش از مردم نهان ماند [امام علی علیه السلام]
 
یکشنبه 96 شهریور 5 , ساعت 1:47 عصر

هنگامی که به بصره رسیدم به مسجدی رفتم که امامت آن را شخصی از نژاد عرب به نام شیخ عمر طایی برعهده داشت. با او آشنا شدم و به او اظهار محبت کردم، اما او از نخستین دیدار به من شک کرد و جستجوی از اصل و نسبم و تمام ویژگی هایم را آغاز نمود، به گمانم رنگ و لهجه ام شیخ را مردد کرده بود اما توانستم از این تنگنا بگریزم به این صورت که خود را از مردم " اغدیر ترکیه" و شاگرد شیخ احمد در استانبول معرفی کردم و گفتم که در مغازه خالد، نجاری می کردم ...و اطلاعاتی را که از هنگام اقامت در ترکیه داشتم برای او بیان کردم. در ضمن چند جمله به زبان ترکی گفتم شیخ با چشم به یکی از حاضران اشاره کرد تا بداند آیا من ترکی را به درستی می دانم یا نه؟ او نیز با اشاره چشم جواب مثبت داد و من شادمان شدم که توانسته ام توجه شیخ را به خودم جلب نمایم. اما این گمان من سرابی فریبنده بود زیرا چند روز بعد دریافتم که شیخ همچنان به من بدگمان است و می پندارد که من جاسوس ترکیه هستم. این بدان سبب بوده که شیخ با استاندار که از طرف سلطان (عثمانی) منصوب بود، سرناسازگاری داشت. آنها نسبت به هم بدبین بودند و یکدیگر را متّهم می کردند. به هر حال مجبور شدم که مسجد شیخ عمر را ترک کنم و به کاروانسرایی که جایگاه افراد غریبه و مسافران است، رفتم و اتاقی اجاره کردم.
صاحب کاروانسرا مرد احمقی بود و................


قسمتی از کتاب خاطرات همفر


??متن کتاب خاطرات مستر همفر جاسوس انگلیسی در ممالک اسلامی

??مقام معظم رهبری:
"خواندن کتاب خاطرات مستر همفر را به جوانان توصیه موکد میکنم."
@defa_mogadas



لیست کل یادداشت های این وبلاگ